پیدا





قصه ی نیمه شب ...هدیه به دخترک ...

درخواست حذف اطلاعات

یکی بود ...یکی دیگه بود ... یکیشون دختری بود توی جنگل سبز و قشنگ ... یکی دیگه خالق این رنگین جهان ، توی آسمون ... دخترک بیدار نشین بود همه شب ... دخترک دلش غمین بود همه شب .. . یک شبی ، نیمه شبی ... دخترک آروم آروم رفت سمت چشمه ... مامانش تشنه بودش ... دیگه چاره نبودش ... ی نبود ...دخترک تنها بودش ... هم ترسید و هم نه ... با خودش آواز میخوند ... ته صدای قشنگی داشت ، دخترک ... کلبه تا چشمه ، پر از درخت بود ، همه جا ... آسمون صاف بود و پر از ستاره شده بود ... ماه چقدر قشنگ بودش ... ماه نگو ...عروس بگو ... ماه شب چهارده ... همه جا به نور ماه روشن بودش ... دخترک رفت و رسید نیمه شبی ، کنار آب ... کوزه رو داخل چشمه کرده بود ... چه خُنَک ...آب گوارا و سفید ... هر دو دستشو گذاشت میون آب ... آب زدش به صورتش ... دو قُلُپ هم خورد که تشنه نمونه ... دید نیمه شب آهو اومد کنار آب ... ای خدا ، چقدر قشنگ ... آخه دو تا آهو کوچولو هم بود باهاش ... آهو خانوم ، آروم آروم اومد و نگاه به دخترک میکرد ... چشم آهو پر ز خنده شده بود ... نور ماه تو چشم آهو برق میزد ... یا که چشم آهو برق میزد تو نور ماه ... آهو بره ها ، کنار چشمه اومدن ... بره ها مشغول خوردن شدند ... بره ها که سیراب شدند ... مامان آهو شروع کرد به خوردن آب ... دخترک نشسته بود ، فقط نگاه میکرد ... چه قشنگ و باشکوه ... مادری با بچه هاش ... آهو با دو بره آهو رفته بود تو جنگلا ... دخترک نگاه به آسمون میکرد ... انگاری ماه ، مامان ِستاره ها بود ، نیمه شب ... ای خدا ، آه ای خدای آسمون ... تو چقدر خوب و قشنگی ای خدا ... یه مامان ، ماهو گذاشتی آسمون... یه مامان ، آهو توی این جنگلا ... یه مامان ِ قشنگ و خوب ، توی این کلبه ی ما ... دخترک یادش اومد ، اومده بود آب ببره ... مامانش تشنه بودش باید واسش آب ببره ... کوزه رو گرفت ، دوید تند و سریع سوی مامان ... مامانش دوباره رفته بودش توی خواب ... دخترک دلش نیومد که مامانو بیدار کنه ... کوزه ی آبو گذاشت کنار تخت مامانش ... خودشم نشست کنار ِمامان جونش ... دست کشید به صورت و به دست و موی مامانش ... دخترک دید که چقدر دست مامان چروک شده ... یه نگاه کرد و دیدش موی سیاه ، سفید شده ... قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مامانش اومد پایین ... قطره اشک مثل دو تا مروارید سفید بودش ... غلطید و غلطید و افتاد تو دست دخترک ... دخترک دلش ش ت ... دو تا قطره اشک هم ، از چشم دخترک چکید ... اشک نگو ، هزار تا حرف ... اشک دخترک چکید رو صورت مادرش که خواب بودش ... مادرش از گرمی دو قطره اشک ... چشماشو باز کرد و بیدار شدش ... دید مامان ... دخترک قشنگش ... نشسته بالای سرش ... دست کشید بصورت دخترکش ... دخترک دستی کشید بصورت مامان جونش ... هر دو تا خنده کنون ... همدیگه رو بغل زدند ... اشک شادی و نشاط هر دو تا از چشمشون اومد ... حس همدیگه رو بغل زدند ... صورت همدیگه رو با بوسه ، بارونی د ... همینجور مشغول و گرم گفتگو ... بوسه از دست و صورت و روبرو ... یادشون رفت که چقدر طول کشیدش ... بابا جون از سر کار اومد خونه ... صدای بابا رو هیشکی نشنید ... بابا وقتی اونا رو اینجوری غرق شادی دید ... حرف نزد ...شلوغ نکرد ...چیزی نگفت ... آروم و بی سر صدا از خونه رفت به بیرون ... نیم ساعت گذشت و بابا جون اومد ... هنوزم مادر و دختر تو بغل هم بودن ... بابا اومد و تو دستش چی چی بود ؟ شاخه ی گل داشت تو یه دست و دست دیگه شیرینی بود ... یه جشن قشنگ و شاد و کوچولو ... صدای خنده و شادی میومد ... آهو خانوم با اون دو تا بره ی ناز ... اومدن کنار کلبه ی اونا ... از صدای خنده و شادی اونها ... خنده و شادی می د ... آهو با اون بچه هاش ... شادی و خوشحالی میکرد ... سرشو از خوشحالی ... بسوی آسمون میکرد ... ماه و اون ستاره ها ... با اینکه روز هم شده بود ... با اینکه خورشید حس بالا زده بود ... ولی از توی آسمون ... خورشید و ماه و ستاره ها ... همه شاد بودن و شادی می ... کلبه قشنگ جنگلی ما ... حالا دیگه قشنگ تر از همیشه بود ... دخترک دست بابا ... دست مامان ... گرفته بود تو دستاشو ... سه تایی آواز میخوندند ... کلبه ی شادی ما همیشه شاد بود تا ابد . ......... از اون روز تا حالا ... جنگل و این کلبه ی ما ... حال و هوای دیگه داره ... شاد و شاد و شاد و شاد ... پ ن ... تقدیمی بود به دخترکم ...